تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

اگر رئیس جمهور کشوری به نام زمین بودی،چه می کردی؟برای متولد شدن انسانی با فرهنگ جهانی چه طرحی داری؟

رئیس جمهور بزرگ و عزیز از دیدن اینهمه نابسامانی و جنگ ها که کشور بزرگت،زمین را فرا گرفته،چه حسی داری؟برای نجات زمین و زندگی چه طرحی داری؟

به راستی تا برچیده شدن مرزهای ذهنی و زمینی چقدر راه داریم؟تا به کی باید تاوان سنگین این مرزهای دروغین را بدهیم؟

آیا همه مشکلات و رنج ها از جزء نگری نیست؟آیا همه ما خاله خرسه های مهربان رنجور نیستی؟

برای رسیدن به نگاهی جهانی چه باید کرد؟برای متحول کردن آموزش چه باید کرد؟اگر آموزش بیاموزد که انسان نیازی به جنگیدن ندارد،اینهمه هزینه هائی که در جنگ و رقابت می کنیم،خرج چه میتواند بشود؟

برای بیدارتر کردن اندیشه های جهانی،چه میتوانیم بکنیم؟

برای چه زنده ایم؟آیا آنگونه که میخواهیم زندگی می کنیم؟آیا دلخواه خود هستیم؟

چه اندیشه های خلاق و زیبائی که مجالی برای طرح شدن نیافتند!به راستی چرا؟چرا آنقدر درگیر مشکلات حقیر خود ماندیم؟

دلایل ما برای اثبات اندیشمندی و هوشمندی ما به عنوان انسان چیست؟چرا زیباترین احساس های ما مجالی برای بازیگوشی ندارند؟چرا بیمار و مکدر شده ایم؟مگر خدا جز زیبائی می آفریند؟کجای زمین و زندگی جز روابط انسانی که نیازمند بهره گیری بیشتر ما از هوشمندیست،زیبا نیست؟تلنگرهای لازم را برای زیباتر شدن ما و زندگی،چه کسی باید به ما بزند؟

بهای موفقیت ها،لذت ها و خنده های ما چقدر است؟آیا جنایتکاران بزرگ تاریخ نمی خندیدند؟نمی گریستند؟موفق نبودند؟آیا ممکن است که ما نیز به قدر خود جنایتکار باشیم؟از امکانات زندگی چقدر بی رحمانه استفاده می کنیم؟چقدر سنگ دلیم؟دیدن فقر و رنج دیگران چه حسی در ما بر می انگیزد؟چرا هیچ حیوانی گدا نیست؟سرمایه دار نیست؟چرا درختان باغ میوه های خود را رایگان می بخشند؟جنس سخاوت و بخشندگی ما از چیست؟شادمانی ما از جنس چه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 12:46  توسط خسرو  | 

میگن یه ترکه پوست موز می بینه روی زمین و میگه وای ،نه! ینی بازم باید سر بخورم؟!

آیا واقعا همه ما آن ترک نیستیم.چرا هر بار خود را در موقعیت های رنج آور تکراری قرار می دهیم؟چرا آن موقعیت ها را ترک نمی کنیم؟چرا پیام خود را از این موقعیت های رنج زا نمی گیریم؟چرا زندانی عادتهای رنج آور خود می مانیم؟چرا تغییر نمی کنیم؟چه چیز رها کردن این موقعیت های رنج آور سخت است؟وابستگی ما به این زمین خوردنهای پیاپی از چیست؟

احساسات تحت تاثیر افکار هستند.افکار احساسات را تربیت می کنند.اگر احساس های ما رنج می برند برای این است که افکار سالم و زیبائی در ذهن نداریم.ذهن ما در آغاز خالی از هر فکری بود.وقتی کودک بودیم بی هیچ فکری احساس های زلال خود را بازی می کردیم.اما فکرهای دیگران برای هدایت ما از راه رسید،لوح سفید ذهن ما توسط فکرهائی که به ما القاء شد،رنگ آمیزی شد.در واقع هر کدام از ما محصول آموزشی هستیم که دیده ایم.حالا آن فکرهای مهاجم جزئی از وجود ما شده اند،اما هر چیز که بیاید رفتنیست.میتوانیم خارجی بودن هر فکر را عمیقا درک کنیم تا یکی یکی فکر های کهنه کاسه ذهن ما را ترک کنند.خالی شویم و حیرت کنیم از فکرهای بکری که از کاسه خالی ذهن ما می رویند.کودکان خلاق ترین هستند.چرا که هیچ پیش فرضی ندارند.ما نیز می توانیم کودکی دوباره خود را با خالی شدن از فکرهائی که واقعا از آن ما نیستند.تجربه کنیم.فکرهای بکر احساس های ما را نیز بکر می کند.رفتارهای ما اصیل می شوند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 16:28  توسط خسرو  | 

آرش عزیز این روزها بیش از هر وقت دیگر کدو تنبل هستم.بسیار منفعل.راستش روی تو حساب ویژه داشتم که با سقوط اینگونه ات به آینده همه حسابم را پاک کردم.آرش عزیز سهم زندگی با همه پستی ها و بلندی هایش از آرش چیست؟تصور می کنم نه فقط من و تو که "آدم"از دو سوی بام به زیر افتاده است.یکی مثل آرش از فرط توانائی و دارئی و یکی هم مثل تو بگو خسرو،از فرط آرزوهائی که تا حد محال دور است و دست نیافتنی.

حالا منم به آینده سقوط می کنم.اینبار بیشتر مثل تو،مثل همه.

من تشنه ام.بسیار تشنه،آرزوی تشنه چیست جز آب؟همه دهه های بعدی زندگیم را در طلب چه میتوانم باشم جز حیله ای تازه! برای گفتن این جمله ساده و ابتدائی به هر آدمی "که تو آدمی"

دریغ و درد که آدمی به لطفا آموزش های مسمومش آدمیتش  را فراموش کرده و قربانی آرزوها و حسرت های تحمیل شده خود شده است.

وای آرش عزیز چه بگویم از جهنمی به نام جامعه،فرهنگ،عرف و سنت،که بعید میدانم بی اطلاع از آن باشی.آرش جان گاهی حس می کنم تو یک دیکتاتوری،یک نظامی خشک که حتی خنده هایش باید روی حساب باشد.جدیت تا مغز استخوان های تو نفوذ کرده،نکرده؟چرا؟

اگر بدانی روزی که با یکی از نوشته های تو آشنا شدم،چه ذوق و حالی داشتم.بی صبرانه تا پروفایلت و دیگر نوشته هایت آمدم و به انسان بودنم بالیم.امیدوار شدم.اما چقدر میشود به حرفها دل خوش کرد،من تشنه بودم و تو صدای آب.ناامیدم کردی.میدانستی؟خوب تقصیر خودم هست.تو حق داری تماما خودت باشی،با همه آرزوهایت.آرش فکر نکن کسی از نشستن در آن ماشین ها که من حتی نمیدانم چیست و چه شکلی،بدش می آید،من مخالف تجمل نیستم.اما دوست داشتم آرشی که توانائی قلمش بی اغراق مثال زدنیست،زبان و قلمش را همچنان شلاقی کند بر پیکر اینهمه خفته رنجور در وهم،دوست نداشتم تو را نیز در خواب ببینم که می بینم.

میدانی آرش من خیلی خسته ام.از همه حرفها خسته،

آرش به که و چه قسم بخورم.چگونه بگویم آنچه را که گفتنش محال است و آغاز سوءتفاهم هائی که پایانی ندارد.

آرش خیلی وقت است که انگیزه ای برای حرف زدن ندارم.حرف برای چه؟برای که؟با آموخته های خود چه کردیم؟آیا چه کسی آنچه را که برای تجربه یک زندگی زیبا و باشکوه لازم است،نمیداند؟ما برای تجربه زندگی دلخواه به چه دانشی نیاز داریم؟علم زندگی را میتوانیم از کودکان بیاموزیم.میتوانیم از حیوانات زندگی زیبا را بیاموزیم.آموزش به بیراه رفته است.زیبائی کودکان لابلای آموزش های مسموم پژمرده ما است،آیا انکار می کنی؟

کاش نمی دانستیم،کاش نادان بودیم،کودکان را نگاه کن،آیا زیبائی آنها از دانائیست؟آنها معلم های بی ادعای علم زندگی هستند.بی سوادی آنها آموزگار هزار هزار دانش آموخته گمراه است،اگر شهامتی برای اعتراف باقی باشد که شهامت ما نیز قربانی آموزش به بیراه رفته است.

آرش با من بگو آیا کودکان ملیت های متفاوت از هر رنگی در کنار هم چگونه اند؟آرزوی من نادان شدن همه دانایان است.کودک شدن دوباره همه بزرگترها.آرزوی لحظه لحظه زندگیم تولد دوباره همه است.درک این نکته ساده که دیگری حتی دوست نیست!دیگری جزئی جدائی ناپذیر از من است.منی به بزرگی همه زندگی.

آرش من نیاز دارم عشق و محبت رایگان ترین باشد،مثل هوا،آرش من از فهمیدن رنج می برم.کاش نمی فهمیدم.کاش یکی با فهمش به من ثابت میکرد که فهم من توهمی بیش نیست.و من نفهم ترین هستم.آرش آدمی رنجور ترین و بیمارترین موجود زندگی شده است،چرا؟آرش به من بگو که هزینه تهیه اینهمه رقابت تسلیحاتی که میشود گفت همه کشورها در آن به قدر توان خود سهیم هستند،چقدر هست؟آیا من در توهم هستم؟آیا دارم کابوس می بینم؟یا زندگی به خاطر کج فهمی کابوس شده؟آرش من بشدت از تنهائی رنج می برم،افسرده شده ام.من انسان ضعیفی هستم.نمی توانم رنج خودم و دیگران را ببینم.آرش بگو چه کنم؟این کدو تنبل انگیزه ای برای هیچ چیز ندارد؟بگو چه کنم؟

آرش چرا تنبل میشویم؟چرا بی انگیزه میشویم؟چرا مردان و زنان به حریص و از هم سرخورده اند؟کدام کودک حریص است به همبازیش؟آیا حرص ما برای منع هائی نیست که شدیم؟آیا آموزش به بی راه نرفته است؟آرش از تو میخواهم در سقوط به آینده ات تجدید نظر کنی.آرش تو چه اطمینانی داری که اینهمه دهه زنده می مانی؟من آدم منفی بافی نیستم.واقع بین باش.نمیگویم فردا هیچ،اما سهم امروزت چه؟آیا زندگی امتداد بی پایان امروزها نیست؟آرش آنوقت که غرق شنیدن موسیقی دلخواهت هستی،که هستی؟آرزوهایت کو؟آرش آیا واقعا برای رسیدن به شادمانی نیازی به سقوطی چنین پرزحمت برای خود و دیگران داریم؟آرش آیا زندگی تخریب شده این سقوط های سخت نیست؟آیا این سقوط سخت و شیرین ریشه در حسرتهای دیروز ندارد؟موفقیت چیست؟آقا موفیقت تصویریست که گرسنه از غذا می کشد؟آرش جان خودت را عمیقا در آن قله ای که در سقوط به آینده ترسیم کردی،تصور کن،چه احساسی داری؟یک پیشنهاد نزدیک تر میدهم.بعید میدانم گرسنگی را تجربه نکرده باشی،احساست بعد از خوردن یک وعده غذای دلچسب بعد گرسنگی چیست؟اگر خواستی میتوانی دوباره و دوباره گرسنگی و لذت خوردن غذای دلخواه را آگاهانه تر تجربه کنی.

آرش جان هیچ چیز برای اثبات ندارم.اگر هنری داشته باشم.خراب کردن است.خراب کردن تصورات وهم آلودی که بر جاودانگی لحظه لحظه زندگی سایه اند.ممنون که بعد چند وقت این کدوی تنبل را به حرف آوردی.

وای آرش حرفها همه یاوه اند.اگر سم نباشند یاوه اند.حرفی که شعر نیست،عاشقانه نیست،برخواسته از سکوتی بکر و هوشمندانه نیست،چیست جز یاوه؟چیست جز سم؟آرش آیا تا کنون حیرت کرده ای؟آیا شکوه معجزه را دیده ای؟آرش تصور کن همین حالا مونیتور جلوی چشمان تو از جا برخیزد و برقصد!خیال خوب است.خیالی تازه میتواند نهیبی بر خیال کهنه شود.واقعا اگر مونیتور جلوی چشمانت به رقص برخیزد،چه میکنی،آیا حیرت نمیکنی؟وای بر تو آرش که دل به دانش باختی و رقص درختان برایت جاذبه ای بهت آور ندارد.وای بر تو که کنجکاوی کودکانه ات را گم کردی.حالا تصور کن که برای بار دوم و سوم و ....رقص مونیتور را ببینی،هر بار حیرتت کم تر میشود.هر بار ذهن مثلا دانشمندت رقص مونیتور را توجیه ای عالمانه می کند و کمی بعد تر نرقصیدن مونیتور میتواند حیرتت شود!تعجب نمیکنی.آرش جان ما در عادت ها مرده ایم.ما در حسرت ها و آرزوها مرده ایم.برخیز.پیش از آنکه فرصتت برای تجربه واقعی زندگی بمیرد،برخیز.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 17:38  توسط خسرو  | 

عموما وقتی پرسشی می کنیم پاسخ آن را از قبل می دانیم،در واقع با پرسش خود می خواهیم دانسته های دیگران را محک بزنیم.یا همدلی پیدا کنیم.و یا دانسته های خود را از طریق پرسش به دیگران منتقل کنیم.

چگونه و چه وقت دروغگو میشویم؟چرا دروغ می گوئیم؟هیچ کس دروغگوئی را دوست ندارد.اما چگونه میشود از منافع آن گذشت؟با صداقت حتی یک روز دوام نمی آوریم،چگونه میتوانیم به راحتی کودکان در چشم دیگران نگاه کنیم و بگوئیم دوستت دارم،یا دوستت ندارم؟عرف زندان است.عقیده ها زندان هستند.عادتهای ما زندان هستند،کودکان از آزادی سخن نمی گویند،چرا؟نیازی ندارند.آنها بدون اینکه بدانند آزادند.اما آدم های بزرگ در زندانهای خود ساخته نشسته اند و در مورد آزادی نظریه ها می دهند و می خوانند.دروغ را نقد می کنند.چه کسی شهامت دارد که بگوید دروغ می گویم.همه دروغ را به نام حقیقت می گویند.و بی شک دروغ باید از حقیقت وام داشته باشد.روکشی از حقیقت کافیست.لبخندی مصنوعی میتواند ما را به مقصد ببرد.مقصدی که هرگز رضایت ما را تامین نکرد.دروغ مثل آدامس است.دهان بیهوده می جنبد.از سیری خبری نیست.بلکه گرسنه تر میشویم به دیدار هائی زلال.دیدارهائی که در آن فرضیه های دروغ و حقیقت فرصتی برای خودنمائی ندارند.دیدار های اصیل زبانی نیست.ایما و اشاره ایست.وجودیست.آنجا چشمان سخن می گویند.آنجا نگاه نسیم فرح بخشیست که جان خسته را می نوازد.آنجا حرفها مهم نیست حقیقت یا دروغ به بازی گرفته می شوند.آنجا زندگی جاریست.بی نیاز به هیچ تفسیری.

دانستن چقدر مهم است؟چقدر به دانسته های خود عمل می کنیم؟مقصد جهنم است،چگونه میتوان آرام گرفت؟بودن را تنها رقص معنا می کند.و اگر هنر رقصیدن را ندانیم.ناگزیر جنگ می شویم.نگاه کن زندگی چقدر از جنگ های پنهان و آشکار ما مکدر است؟زندگی حوضچه ایست که بودن از نبودن به آن جاریست.مدام جاری.زندگی صحنه ایست بی همتا،و ما برای ایفای نقش هائی منحصربه فرد به این صحنه بی همتا دعوت شده ایم.زندانی ماندن در هر نقشی نهایت کم لطفی ما به خود و زندگیست.ما گدا نیستیم.پادشاه نیز نیستیم.چرا که تصویر پادشاهی ما متضاد گدائیست که می شناسیم.ما پادشاه ملک وجودیم.ما خود وجودیم.ما آبیم.اما در قالب هائی یخی هویت گرفتیم.بزرگ،کوچک،زشت،زیبا،ما این قالب ها نیستیم.وقتی از قالبی که داریم فراتر رویم.فقط و فقط آبیم.نه کم و نه بیش.

ما هیچ نیستیم.ما هیچیم.هیچی که امکان زدن اینهمه نقش را دارد.ما در عادت های خود کور شدیم.نه ما کور نیستیم.عادتها تنبلمان کردند.ما چشم خود را بسته ایم.فقط همین.و بازکردن چشم چه باشکوه است.تولد دوباره چه زیباست.بازیافتن آنچه همواره با ما بود چه ذوقی دارد.ما گوهر وجود را گم کردیم.البته این توضیح ناقصیست.ما چشم خود را بستیم و گفتیم که نیستیم!ما همواره بوده و هستیم.حتی اگر حالا که در خواب و خیال غرقیم از این بودن خود بی خبر باشیم.خفته از خود بی خبر است.اما این بی خبری برای بودنش چقدر اهمیت دارد؟هر لحظه بیداری ممکن است.هر لحظه که بخوایم میتواند کابوس جدائی از زندگی تمام شود.هر لحظه ممکن است چراغ خاموش روشن شود.برق رفته باز گردد.

وجود بدون مرز است.آنجا دوست و دشمنی نیست.ایرانی نیست.آمریکائی نیست.بمت هسته ای هم نیست.ما نمیتوانیم نابود شویم.بودن ما آسیب ناپذیر است.خطرناک ترین حادثه ها هیچ تاثیری در ما ندارند.

زندگی خواب و خیال است.خواب و خیال های فردی و جمعی،و بیداری هیچ ایده و فکری نیست.هیچ خواب و خیالی نیست.فقط بودنی بی توصیف جاریست.تجربه کننده ای نیست.شاهدی نیست.فقط شهد.فقط بودن.فقط حضور.فاعلی نیست.مفعولی نیست.ظالمی نیست.مظلومی نیست.پستی نیست.بلندی نیست.

تصور کن زندگی دریاست.گاهی مواج و گاه آرام،تاثیر بودن یا نبودن موج های بلند و کوتاه چقدر در بودن دریا تفاوت ایجاد می کند؟ما فقط میتوانیم این لحظات ناب کوتاه را که سوار بر امواج خروشان زندگی هستیم برقصیم یا بجنگیم!اختیار با ماست.ما فقط میتوانیم عمر حبابی خود را جشن بگیریم یا افسرده در گوشه ای بنشینیم.اختیار با ماست.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 18:27  توسط خسرو  | 

به یک سوال می شود از جهت های مختلفی نگاه کرد و طبیعتا پاسخ ها نیز میتواند بسته به زاویه دید ما،متفاوت باشد.اما کامل ترین پاسخ،پاسخیست که نه به پرسش،که به پرسنده داده میشود.

هر سوال میتواند پاسخ های درست متعددی داشته باشد.آیا پاسخ ما به سوالی که از طرف کودکی چند ساله پرسیده میشود همان است که به فردی بالغ می دهیم؟آیا جواب ما به پرسشی که از یک ایرانی طرح می شود همان است که به پرسنده افغانی،آفریقائی،یا آمریکائی می دهیم؟طبیعتا پاسخ نه است.

اما چگونه است که هنوز با وجود همه سوءتفاهم هائی که بر روابط ما حاکم شده،درنیافته ایم که واژگان از نگاه هر کس تعریفی خاص دارد.هر کس فرهنگ و لغتی خاص در ذهن خود دارد که واژگان به ظاهر عمومی را به گونه ای خاص معنا می کند.

هر کس دیگری را نه آنگونه که هست،بلکه به رنگ عینک فهمی که به چشمان ادراک خود دارد می بیند.و فهم و ادراک ما بر حسب ضرروت وضعیت هائی که بر ما حاکم می شوند هر لحظه در تغییر است.جواب ما به یک پرسش خاص میتواند هر روز تغییر کند.آیا دریافت امروز ما از زندگی همان است که در گذشته بود؟پس هیچ چیز قطعی نیست،زندگی در قالب هیچ ذهنیت و باوری نمی گنجد.قائده زندگی هوشیاریست.قائده زندگی تغییر است.زندگی در تغییر است که هر لحظه زیبائی هائی بکر را به جلوه گاه ادراک ما می کشاند.

چه کسی از دیدن چوب های خشک خرسند است؟اما کدام صاحب ذوقی به دیدن رقص درختانی که از وزش باد دائما مستند،به حیرت و وجد نیست؟

در آغاز باید دانست نیت پرسنده از پرسش چیست؟هزار هزار پرسش قربانی پاسخیست که از جنس پرسش نیست!اصلا همه پرسش ها بیهوده اند.پرسنده در جستجوی پاسخیست که سر به پرسشی خم نمی کند.براستی آیا جستجوی پاسخ از لابلای متونی که مرده اند،سزای هوشمندی چون انسان است؟پاسخ باید که از بطن جان برآمده باشد،تا پرسنده را از شر هزار هزار سوال بیهوده خلاص کند و به وادی حیرتی ببرد که از بیخ و بن در وجد است.

وای که حرفها چه زیبایند آنگاه که سرسپرده پرسشی نیستند.آنگاه که بازیگوشند و هر چه را نظاره کنند،به بازی گیرند.وای که حرفها چه مستند آنگاه که از جام باده "هیچ"مستند.هیچی که این "همه" را بی زحمت می زاید،هیچی که مرگ و زندگی را عاشقانه به بازی گرفته است.

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 15:7  توسط خسرو  | 

چه کسی خواسته و ناخواسته نقش های بسیار نزده است؟آیا میتوانی فقط برای چند دقیقه نقش نوزادی خودت را بازی کنی؟چهره نوزادی را ببین و از آن تقلب کن!چه کسی از دیدن چهره زیبای نوزادن به وجد نمی آید؟چهره نوزادی خودت را اقلا در تنهائی و آئینه ببین،به وجد بیا،ببین که میتوان در زندان هویتی رنجور نماند،ببین که بسیار فراتر از دانسته های زخمی و رنجورت هستی.

تو تماما زندگی هستی،برای در وجد رقصیدن زندگی فرصتی تازه خلق کن،کافیست مزه دیدار آن چهره بی چهره را بچشی،تصور می کنی بعد آن زندانی چهره ای می مانی؟بسیار دوست دارم تجربه دیدارت با ان چهره بی چهره را برایم بگوئی.دوست دارم تو را آن هنگام که مستی و  وجد از  لحن کلام و رفتارت می بارد،ببینم.مرا به میهمانی ذوق چشمانت ببر.چشمانی که بیگانه و دوست نمی دانند و چون چشمه های نور جاریند بی دلیل.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 17:37  توسط خسرو  | 

اشراق یک تجربه تماما شخصیست.توهم هر کس با دیگری بی شک متفاوت است همچنان که اثر انگشتان هر کس متفاوت است.پس چگونه ممکن است که راه یکی باشد؟و صد البته راه یکیست! که برای هر فرد راهی یگانه و خاص است.

اشراق سفریست درونی ،سفری از وهم به ورای وهم.اشراق سفر بیداریست.همچنان که صبح از خواب برمی خیزیم و به رویاها و کابوس های شبانه با تعجب نگاه می کنیم،نفسی عمیق می کشیم و دستی به سر و روی خود می کشیم،در پایان خوابی که زندگی میدانیم،به حیرتی بس عظیم تر می افتیم.سر و روی خود را عاشقانه تر،پرحیرت تر لمس می کنیم.بدرستی که به گاه بیداری معجزه حضور را با همه وجود لمس می کنیم.بیداری سهم کدام خفته نیست؟کدام خفته از خواب برنخواست؟کدام بیدار روزی خفته نبود؟

و ما خالقیم.زشتی ها و زیبائی ها را خلق می کنیم.جنگ ها و رقص ها را خلق می کنیم.زندگی خود را که به قدر خواب بعد از ظهر کوتاه و دل چسب است چگونه خلق کردیم؟چقدر دلخواست؟بیا که به خواب خود بیدارتر شویم!

اشراق مثال سفر آبیست که یخ زده است.سفر از زیر صفر شروع میشود و تا بخار و محو شدن ادامه دارد.هیچ چیز از بین نمی رود،پس آگاهی ما از حالت انجماد به بخار سفر می کند.آنچه "من"میخوانیم تکه ای یخ است.و هنر ما آب و بخار کردن آن.هیچ تکه یخی یخ تر نیست،البته وقتی تکه های یخ را کنار هم می گذاریم و می گوئیم "کشور ما،فرهنگ ما،مذهب ما"،وقتی برای اثبات حقیرانه خود فرهنگ خلق می کنیم و اثبات حقیرانه فرهنگ خود به جنگ پنهان و آشکار با فرهنگ های دیگر می پردازیم،دیگر تکه یخی کوچک نیستیم،بلکه تپه و کوهی از یخیم.و آگاهی تابش خورشید است که هویت ها و جزم های یخی برای چند روز ماندگاری بیشتر،از آن می گریزند.و گریز از خورشید فهم کجا ممکن است؟به کجا می توان گریخت؟چرا؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 9:21  توسط خسرو 

سرگشته ای که نام جادوگر بر خود نهاده ای،مرا به مطالعه بیشتر در مورد امام زمان دعوت کردی؟به اطلاع می رسانم که ناخواسته به قدر کافی از ایده های زشت و زیبا مسموم شده ام.میدانم که نیت خیر داری،اما کدام گروه افراطی نیت خیر ندارد؟چگونه ممکن است بدون توجیهی که شعور ما را خام کند،دست به عملی بزنیم.تصور می کنی آنکه هواپیما را به برج های دوقلو کوبید،هیچ منطقی نداشت؟چگونه مرگش را و مرگ هزاران نفر را توجیه کرد؟سرگشته عزیز در سکوت همه با هم یگانه ایم.از سفید و سیاه،از فهمیده و نافهم.از بازنده و برنده این غمار کور.اما همین که حرص و ترس ما را به دامن سخنانی بغض آلود می اندازد.سخنانی که ماهرانه به زیبائی تزئین شده اند.فتنه های زیبا آغاز می شوند و زندگی همینی می شود که هست.ایده های رنگارنگ نشان از چه دارند؟جز اینکه حقیقت بی رنگ است و دروغ هزار رنگ.آخ سرگشته عزیز چگونه بگویم که دشمن تو نیستم،اما بی شک دشمن هر ایده ای هستم.حتی اگر آن ایده را جزم هائی کهنه یا نو حمایت کرده باشند.

تاسفم از اين هست که ديوار علوم انساني و خصوصا معارف و مذاهب در همه طول زندگی آنقدر کوتاه بود و هست که تقریبا هر کسي حق داشت و دارد به ظن و گمان خود،نظریه پردازی کند و با همه توان به تبليغش همت کند،دوست مدعي و بي غرض من آيا تصور ميکني افراد یا گروه هاي تندرو و افراطي در جای جای زمین از افريقا و آمريکا تا آسيا و اروپا،استدلالي براي توجیه رفتاری که انگشت حیرت به دهان همه می برد،ندارند؟بي شک هيچ کس بدون استدلالي که منطقش را خام و مطيع کند،دست به عملی نمي زند.شک ندارم که تو نيز به انديشه هايت صادقي،اما کاش بداني برای رسیدن به خدائي که از رگ گردن به آدمي نزديک تر است نيازمند هیچ واسطه اي نيستیم،تناقض را ببین،رسیدن به خدائی که از رگ گردن به ما نزدیک تر است!بعید میدانم انکارش کنی؟آیا خدا از رگ گردن به انسان نزدیک تر نیست؟آیا شایسته شعور انسانیست که همه مصیبت ها و رنج های کور زندگی را به گردن ایده ها و مرام ها بگذارد؟جواب اينهمه جنگ و کشتار و تجاوز که چهره زيباي زندگي را اينچنين زشت کرده اند را چه کسي يا کدام ايده پاسخ ميدهد؟پاسخ امام زمان در جواب سوال خاموش کودکاني که به واسطه فضاي سياه حاکم بر اين زندگي،به دام تجاوز و اعتیاد و پستی افتاده اند چیست؟

برایم آرزوهای خوب کردی،تنها تو نیستی که در آرزو کردن مهارت داری،تقریبا همه ناکامان استاد آرزو کردن هستند.چه کسی برای عزیزانش آرزوی سلامتی،شادی و موفقیت نمی کند؟اما من نه فقط برای تو که برای هیچ کس هیچ آرزوئی نمی کنم،چرا که آرزو خوش خیالیست.خوشبختی و شادمانی چون نفس کشیدن با انسان یگانه و نزدیک است.اگر چه انسان به واسطه وهمش به اندازه همه عمر از آنها دور افتاده است.

آنچه مانع خوشبخی و سعادت است،ایده هاست.موفقیت با ما زاده میشود.ما یگانه و خوشبخت متولد میشویم.اما دیر یا زود ایده ها ما را در خود زندانی می کنند و می شویم مسلمان،مسیحی،بودائی ......،ایرانی،آمریکائی،آفریقائی....

من نه با ایده ای خاص که با همه ایده ها مخالفم،همچنان که عاشق زندگی و هر زنده ای هستم،وجود یگانه است.بی نظیر است.وجود زندگیست.اما هویت ما به رنگ ایده هائیست که به ما تحمیل شد.

نگاه زیبا و کودکانه ما کو،آن بهشت در کجا گم شد؟ما لوح سفیدی بودیم وقتی که به زندگی آمدیم اما حالا چه هستیم جز باورمندانی دردمند،که تنها هنر ما آرزوی خوشبختی کردن برای خود و دیگران شده است.

کدام کودک در دامن دشمن پرورش یافت،به مدرسه دشمنانش رفت،بی رنگی ما توسط چه کسانی اسیر هزاران هزار رنگ شد؟شادمانی واقعی بی چهره شدن است.کودکی دوباره شدن است.چهره های زشت و زیبا،انداختن است.و نقاب ها نمی افتند تا عمیقا آمدنشان را درک نکنیم.ما آنگاه زیبا می شویم که جز زیبائی نبینیم،و زندگی در غایت زیبائیست وقتی نقابی به چهره نداشته باشیم.آه سرگشته عزیز نه فقط مرا،لطفا هیچ کسی را به خواندن و نشستن به ایده ها ترغیب نکن.آزادگی را بیاموز،رهائی را.عشق را،آگاهی و شعور ناب را.

اما کدام مذهب،کدام مرام،چه کسی عشق و آگاهی و شعور را نفی می کند؟با اطمینان میشود گفت هیچ ایده و مرامی،هیچ مدعی نجاتی اینها را نه که نفی نمی کند،بلکه خود و راه خود را یگانه راه رسیدن به این کمال و زیبائی میداند.و همه جنگ بر سر این است که دیگری مجبور است از راه اینها برود.حکومت ها،مذاهب بر سر چه می جنگند؟جز اینکه خود را کامل ترین و بهترین می دانند.

حقیقت زندگی هیچ ایده و جزمی نیست،اما همه ایده ها و جزمها با توسل به حقیقت بی نام و نشان در صدد اثبات خود هستند.

همه "من"ها شیطانند و شیطان زائیده وهم.همه "من"ها از جنس سایه هستند و دروغ،"من"به تنهائی کوچک است و بی پناه،دروغی که هیچ فتنه بزرگی نمیتواند بکند،اما همین که "من"ها جمع می شوند،"مذهب من"متولد میشود،"مرام من"متولد میشود،"کشور من""فرهنگ من" و هزاران سیلاب کور دیگر به اسطه همین "من"متولد میشوند که ظاهری کاملا موجه دارند.و زندگی سیاه همین چهره های موجه زیباست.زیبائی اصیل زشتی خلق نمی کند.طبیعت تماما زیباست.زندگی تماما زیباست.اما برای خلق آنچه تمدن،فرهنگ می نمایم.چه زشتی ها که خلق نشد؟رقابت بر سر تسخیر زندگی چه حاصلی دارد جز تخریب زندگی،اما کدام گوش شنواست.اما کدام استدلال بیناست.کدام شعور برای گفتگو نیازمند سلاح های آنچنانی و پتک جزم هاست؟

قصه ما قصه آن فردیست که از روستا هراسان می گریخت،از او پرسیدند چرا اینچنین واهمه داری،از چه می گریزی؟گفت در روستا همه الاغ ها را جمع می کنند!و حیرت پرسنده بیشتر شد که خوب تو که آدمی،تو از چه بیم داری و می گریزی؟و جوابی به تلخی همه جزمها حیرتش را از حد برد،و آن جواب این بود،آه اگر فرصتی برای اثبات آدمیت باشد،

بر آدمیت ما چه رفته است که چنین سراسیمه سر تعظیم و تعبد به جزم هائی چنین کور خم کردیم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 11:49  توسط خسرو  | 

دوست عزیز نادیده سلام

سخن شما را در مجله موعود خواندم.لذت بردم و حیرت کردم،براستی که هر کس در خصوص مذهب و الهیات حرفی برای گفتن دارد،و چرا نداشته باشد؟این تنوع ایده ها نیست که زشت است.زشتی زمانی آغاز می شود که بخواهیم دریافت خود را به همت قدرتی که داریم تافته جدا بافته ببینیم و به دیگران تحمیلش کنیم.دریافتی که هر روز در تغییرش متحیریم،کدام عالم و فرزانه دریافت های امروز و دیروزش یکی بود که مدعی فضلی چون من و تو نباشد؟چه کسی به اندیشه های خام دیروز خود،شده است در خفا،نخندید؟زهی شهامت که بخندیم مدام.و چه کس دریافت های امروز خود را بی شبهه و نقص نمیداند؟عجبا و عجبا از این جمع ضدین.

حقا که آن شاهد هرجائی چهره به کس ننمود و ننماید،و حقا و حقا که خیال خام بپزد در خیالش،حقا و حقا که نمیداند که حقیقت فراتر از وهم و گمان است؟و که خود را خاص حق نمیداند؟

از وهم رسته را چه نیاز به دعوی حقیقت باشد،آنهم حقیقتی که از رگ گردن به آدمی نزدیک تر است و آدمی را ببین به قدر وهمش از حقیقت،دور.چه کسی مست وهمش نیست؟من؟تو؟یا آن دیگری به تعداد همه؟

حقا و حقا که "اینهمه در طلبش مدعیانند....."حقیقت بزرگتر از آن است که در مرام و مسلکی بگنجد.و کدام مدعی این حقیقت محض را نمی داند؟و اما دانستن ها خام خوشخیالیند و زندگی خراب همین مدعیان خوش خیال.

هر کس به ظن خود برای آبادی می کوشد و فقط خراب تر می کند،آیا از انسانی که مدعی شعور است جنگیندن بعید نیست؟کدام انسان خود را بی شعور می داند؟کدام انسان پنهان و آشکار با خود و دیگری نمی جنگد؟حیله نمی کند؟

آیا انسان در زندان کلام و معنا نیست؟آیا در باتلاق کلام و معنا بیهوده دست و پا نمی زند و فروتر نمی رود؟راه رسیدن به خدائی که از رگ گردن به انسان نزدیک تر است در کدام کلام و معنا گنجید؟حقا و حقا که راهی برای رسیدن به خدا نیست!حقا و حقا که جز خدا نیست،ای مسلمان مدعی چند بار در روز می گوئی"لا الا اله الله"غیر خدا کو جز وهم اینهمه "من"مدعی.

خدا دریاست و زندگی کف و موجی شناور بر دریا،ما قطره ام،حبابیم.جنس ما از دریاست.چگونه به حقیقت دور یا نزدیک باشیم؟ما خود حقیقتیم،اما حقیقت هائی نشسته در زندان دانسته های بغض آلود.

ما اینجائیم تا شکوه زندگی را در عمر حبابی خود جشن بگیریم.ما اینجائیم تا فهم را حیرت کنیم.ما بسیار فراتر از وهم دانستن های زشت و زیبای خودیم و افسوس که نمی خواهیم بدانیم.نشستن به زندان دانسته ها نه درخور حقیقتی چون ماست.ما اینجائیم تا ابراهیم صفت هر روز خدایانی را که ذهن به خیال خام می پزد،با تبر فهم گردن زنیم و چه احمقانه گردن می نهیم.اینجائیم تا آن برتر از وهم را حیرت کنیم و بسوزیم از حیرت،هیچ شویم و تو چه میدانی از مرگ پیش از مرگ،تا هیچ شدنت را شاهد نشوی،و تو چه میدانی از شهید که شاهد است بر هر آنچه هست تا بی صدا،به آغوش این عظمت خاموش،نلغزی و نمیری.و زندگی پس از چنین مرگی چه میدانی چیست تا.....

و چه میدانی از شک و ایمان،که از هزار هزار ایمان کور،یکی به شک نرسید،و از هزار هزار ایمان سست به شک افتاده،یکی برنخواست،و ایمان چه عصای کوریست بی آبدیده شدن در کوره هزار هزار شک بی رحم خانمان برانداز،و زندگی را ببین که چه خراب است از این ایمانهای کور و مدعی.

چه کس شهد شادمانی در بهشت حضور را نمی خواهد و خواستن تنها فرضیست پایه،و نیت خیر در این فضای بغض آلود کور چه چه فتنه ها که نکرد،ببین که کودکان و زندگی در هر جای جای این زمین و زندگی،قربانی نیت های خیرخواه کور نشد.

چه کسی غمارباز این بازی از پیش باخته نیست؟"بدرستی که انسان در زیان کاریست"بدرستی که انسان ظالم ترین است و مظلوم ترین،بدرستی که کاخ ظلم بی طمعی کور،بر باد است و دیگر مپرس که چرا کاخ ظلم اینچنین آباد است؟!

دوست من حرف بسیار است و نگاه کن که بهشت زندگی چه بی نیاز از این یاوه های زشت و زیباست.که آب زندگی مدام از چشمه بی زوال خورشید،جاریست.پس بیا تا هیاهوی این ذهن بیمار،به پای زندگی،این بت هزار رنگ خاموش،خیره مست،فدا کنیم.بیا که به دامن بهت و سکوت،عاشقانه شویم.بیا که صدای بی صدای حقیقت را بی کلام و معنا،بشنویم،حقیقت جان را به چشم نادیده،ببینیم،بیا که حقیقت شویم،بی صدا و خاموش،تا هزار هزار سخن خام بازیگوش،به بهت بیفتد و شود رام وخام ما،خاموش.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 19:7  توسط خسرو  | 

امروز به آنتی رابینز اقتدا می کنم مرهبا به من که هر روزم را خورشیدی تازه روشن می کند.همه ما خورشیدیم.خورشیدهائی خاموش.بیا که شعله کشیم.بیا که آتشی مقدس،هدیه هم کنیم.خورشیدیم و خاموش! آیا این سزاوار ما هست؟

 

بروز توانمندی ها هنریست که فراموش کردیم.ما مقتدرترین هستم اما افسوس که فراموش کردیم.و به یادآوری این فراموشی بزرگ یگانه فعلیست که ارزش نقش زدن دارد.

هر روز با خودت بگو"من برترین گوهرم و کمتر از همه آن خوشبختی،که تا حد رویاها از من دور شد،شایسته ام نیست"برخیز و رویاهایت را در امروز نقاشی کن،فردا دروغ ترین قول است که عمر رفته تو را ناباورانه بلعید.

وقتی از خواب غفلت برخیزیم،استادانی که همواره بودند،از راه می رسند.این ادراک خفته ماست که شهد حضور اینهمه استاد را نادیده می گیرد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 8:32  توسط خسرو  |