آرش عزیز این روزها بیش از هر وقت دیگر کدو تنبل هستم.بسیار منفعل.راستش روی تو حساب ویژه داشتم که با سقوط اینگونه ات به آینده همه حسابم را پاک کردم.آرش عزیز سهم زندگی با همه پستی ها و بلندی هایش از آرش چیست؟تصور می کنم نه فقط من و تو که "آدم"از دو سوی بام به زیر افتاده است.یکی مثل آرش از فرط توانائی و دارئی و یکی هم مثل تو بگو خسرو،از فرط آرزوهائی که تا حد محال دور است و دست نیافتنی.
حالا منم به آینده سقوط می کنم.اینبار بیشتر مثل تو،مثل همه.
من تشنه ام.بسیار تشنه،آرزوی تشنه چیست جز آب؟همه دهه های بعدی زندگیم را در طلب چه میتوانم باشم جز حیله ای تازه! برای گفتن این جمله ساده و ابتدائی به هر آدمی "که تو آدمی"
دریغ و درد که آدمی به لطفا آموزش های مسمومش آدمیتش را فراموش کرده و قربانی آرزوها و حسرت های تحمیل شده خود شده است.
وای آرش عزیز چه بگویم از جهنمی به نام جامعه،فرهنگ،عرف و سنت،که بعید میدانم بی اطلاع از آن باشی.آرش جان گاهی حس می کنم تو یک دیکتاتوری،یک نظامی خشک که حتی خنده هایش باید روی حساب باشد.جدیت تا مغز استخوان های تو نفوذ کرده،نکرده؟چرا؟
اگر بدانی روزی که با یکی از نوشته های تو آشنا شدم،چه ذوق و حالی داشتم.بی صبرانه تا پروفایلت و دیگر نوشته هایت آمدم و به انسان بودنم بالیم.امیدوار شدم.اما چقدر میشود به حرفها دل خوش کرد،من تشنه بودم و تو صدای آب.ناامیدم کردی.میدانستی؟خوب تقصیر خودم هست.تو حق داری تماما خودت باشی،با همه آرزوهایت.آرش فکر نکن کسی از نشستن در آن ماشین ها که من حتی نمیدانم چیست و چه شکلی،بدش می آید،من مخالف تجمل نیستم.اما دوست داشتم آرشی که توانائی قلمش بی اغراق مثال زدنیست،زبان و قلمش را همچنان شلاقی کند بر پیکر اینهمه خفته رنجور در وهم،دوست نداشتم تو را نیز در خواب ببینم که می بینم.
میدانی آرش من خیلی خسته ام.از همه حرفها خسته،
آرش به که و چه قسم بخورم.چگونه بگویم آنچه را که گفتنش محال است و آغاز سوءتفاهم هائی که پایانی ندارد.
آرش خیلی وقت است که انگیزه ای برای حرف زدن ندارم.حرف برای چه؟برای که؟با آموخته های خود چه کردیم؟آیا چه کسی آنچه را که برای تجربه یک زندگی زیبا و باشکوه لازم است،نمیداند؟ما برای تجربه زندگی دلخواه به چه دانشی نیاز داریم؟علم زندگی را میتوانیم از کودکان بیاموزیم.میتوانیم از حیوانات زندگی زیبا را بیاموزیم.آموزش به بیراه رفته است.زیبائی کودکان لابلای آموزش های مسموم پژمرده ما است،آیا انکار می کنی؟
کاش نمی دانستیم،کاش نادان بودیم،کودکان را نگاه کن،آیا زیبائی آنها از دانائیست؟آنها معلم های بی ادعای علم زندگی هستند.بی سوادی آنها آموزگار هزار هزار دانش آموخته گمراه است،اگر شهامتی برای اعتراف باقی باشد که شهامت ما نیز قربانی آموزش به بیراه رفته است.
آرش با من بگو آیا کودکان ملیت های متفاوت از هر رنگی در کنار هم چگونه اند؟آرزوی من نادان شدن همه دانایان است.کودک شدن دوباره همه بزرگترها.آرزوی لحظه لحظه زندگیم تولد دوباره همه است.درک این نکته ساده که دیگری حتی دوست نیست!دیگری جزئی جدائی ناپذیر از من است.منی به بزرگی همه زندگی.
آرش من نیاز دارم عشق و محبت رایگان ترین باشد،مثل هوا،آرش من از فهمیدن رنج می برم.کاش نمی فهمیدم.کاش یکی با فهمش به من ثابت میکرد که فهم من توهمی بیش نیست.و من نفهم ترین هستم.آرش آدمی رنجور ترین و بیمارترین موجود زندگی شده است،چرا؟آرش به من بگو که هزینه تهیه اینهمه رقابت تسلیحاتی که میشود گفت همه کشورها در آن به قدر توان خود سهیم هستند،چقدر هست؟آیا من در توهم هستم؟آیا دارم کابوس می بینم؟یا زندگی به خاطر کج فهمی کابوس شده؟آرش من بشدت از تنهائی رنج می برم،افسرده شده ام.من انسان ضعیفی هستم.نمی توانم رنج خودم و دیگران را ببینم.آرش بگو چه کنم؟این کدو تنبل انگیزه ای برای هیچ چیز ندارد؟بگو چه کنم؟
آرش چرا تنبل میشویم؟چرا بی انگیزه میشویم؟چرا مردان و زنان به حریص و از هم سرخورده اند؟کدام کودک حریص است به همبازیش؟آیا حرص ما برای منع هائی نیست که شدیم؟آیا آموزش به بی راه نرفته است؟آرش از تو میخواهم در سقوط به آینده ات تجدید نظر کنی.آرش تو چه اطمینانی داری که اینهمه دهه زنده می مانی؟من آدم منفی بافی نیستم.واقع بین باش.نمیگویم فردا هیچ،اما سهم امروزت چه؟آیا زندگی امتداد بی پایان امروزها نیست؟آرش آنوقت که غرق شنیدن موسیقی دلخواهت هستی،که هستی؟آرزوهایت کو؟آرش آیا واقعا برای رسیدن به شادمانی نیازی به سقوطی چنین پرزحمت برای خود و دیگران داریم؟آرش آیا زندگی تخریب شده این سقوط های سخت نیست؟آیا این سقوط سخت و شیرین ریشه در حسرتهای دیروز ندارد؟موفقیت چیست؟آقا موفیقت تصویریست که گرسنه از غذا می کشد؟آرش جان خودت را عمیقا در آن قله ای که در سقوط به آینده ترسیم کردی،تصور کن،چه احساسی داری؟یک پیشنهاد نزدیک تر میدهم.بعید میدانم گرسنگی را تجربه نکرده باشی،احساست بعد از خوردن یک وعده غذای دلچسب بعد گرسنگی چیست؟اگر خواستی میتوانی دوباره و دوباره گرسنگی و لذت خوردن غذای دلخواه را آگاهانه تر تجربه کنی.
آرش جان هیچ چیز برای اثبات ندارم.اگر هنری داشته باشم.خراب کردن است.خراب کردن تصورات وهم آلودی که بر جاودانگی لحظه لحظه زندگی سایه اند.ممنون که بعد چند وقت این کدوی تنبل را به حرف آوردی.
وای آرش حرفها همه یاوه اند.اگر سم نباشند یاوه اند.حرفی که شعر نیست،عاشقانه نیست،برخواسته از سکوتی بکر و هوشمندانه نیست،چیست جز یاوه؟چیست جز سم؟آرش آیا تا کنون حیرت کرده ای؟آیا شکوه معجزه را دیده ای؟آرش تصور کن همین حالا مونیتور جلوی چشمان تو از جا برخیزد و برقصد!خیال خوب است.خیالی تازه میتواند نهیبی بر خیال کهنه شود.واقعا اگر مونیتور جلوی چشمانت به رقص برخیزد،چه میکنی،آیا حیرت نمیکنی؟وای بر تو آرش که دل به دانش باختی و رقص درختان برایت جاذبه ای بهت آور ندارد.وای بر تو که کنجکاوی کودکانه ات را گم کردی.حالا تصور کن که برای بار دوم و سوم و ....رقص مونیتور را ببینی،هر بار حیرتت کم تر میشود.هر بار ذهن مثلا دانشمندت رقص مونیتور را توجیه ای عالمانه می کند و کمی بعد تر نرقصیدن مونیتور میتواند حیرتت شود!تعجب نمیکنی.آرش جان ما در عادت ها مرده ایم.ما در حسرت ها و آرزوها مرده ایم.برخیز.پیش از آنکه فرصتت برای تجربه واقعی زندگی بمیرد،برخیز.